دیر آمدن!

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1391-01:52 ق.ظ

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی..
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!

چارلز بوکفسکی



پروانه

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1391-01:30 ق.ظ

در فردایی با شکوه برایت دعـــــــــا خواهم کرد

ای پــــــروانه بی پــــــروا

دعـــــــــــا خواهم کرد تا بـــالـــــــهایت

در وزش طوفــــــانهای شبانه در امان بمانند

دستهای خالـــــــی اما پر از امیــــــدم را بالا میبرم

و برایت میخوانم

و شمع چشمانم را برایت روشن نگه میدارم

از تاریــــکی نترس

صبح در راه است

صبحی آرام و صبــــــور!..



درد دارد.....

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1391-01:28 ق.ظ

درد دارد

وقتی همه چیز را میدانی و
فکر میکنند نمیدانی

و

غصه میخوری که میدانی و میخندند که نمیدانی...



برای او....

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391-09:40 ب.ظ

تفاوت من و تو...
تو
زندگی میکنی ... پیر میشوی ... تمام میشوی و میشی خاطره
من
عاشقت میمانم .... عاشقت میمانم ... عاشقت میمانم!!



روز زن

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-06:04 ق.ظ

دوست دارم تو در كنار من بهترین لحظه ها را تجربه كنی ,

دوست دارم تو نیز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشی , مملو از عطر امید

وقتی خاطرات مشتركمان را مرور می کنم

تصویر چشمانی را می بینم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند

و من برای استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشید

همیشه با تو و در كنار تو عشق را در آغوش میكشم

مهربان یاور زندگی ام روزت مبارک




روزانسان

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-05:32 ق.ظ

کاش مردان ، حرمت مرد بودنشان را بدانند
و زنان ، شوکت زن بودنشان را !
 کاش مردان... ، همیشه مرد باشند و زنان ، همیشه زن !
آنگاه هر روز نه روز "زن" ،نه روز "مرد " بلکه روز " انسان" است



عکس

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:جمعه 15 اردیبهشت 1391-01:53 ب.ظ

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم؛ یک وفاداری کاذب.
...اما این را هم یادتان باشد که ذره ای در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است!

نادر ابراهیمی




پیری

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-04:51 ق.ظ

دوستم من رو دیده و میگه :وای چقدر شکسته شدی ....فقط خندیدم و گفتم ای بابا
ولی می خواستم بهش بگم :
انسانها ناگهان شکسته نمی شوند،این شما هستیدکه دیر به دیر نگاهشان میکنید...



درد

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-04:50 ق.ظ

درد دارد وقتی:
همه چیز را میدانی و فکر میکنند نمیدانی
و غصه میخوری که میدانی و میخندند که نمیدانی......



آموخته ام..!!

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-04:48 ق.ظ

نگران نباش، " حـال من خوب اســت "
بــزرگ شده ام...
دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی هایم گم شوم...!
آمـوختــه ام،
که این فاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگی ست"
... آمــوختــه ام،
... که دیگــر دلم برای "نبــودنـت" تنگ نشــــود.
راستی،
دروغ گفتن را نیز، خوب یاد گرفتـه ام...!
"حال مـــن خوب اســت" ... خوبِ خوب ...



و من....

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-09:11 ب.ظ

بی تو

نه بوی خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكینم

چرا صدایم كردی

چرا ؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

كه دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل وجگر

* حسین پناهی




دمی با عباس معروفی

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:یکشنبه 3 اردیبهشت 1391-08:21 ب.ظ

دلی بای من، تا تو هستی هیچ چراغی نور نمی دهد، خورشیدکم. تو با لکنت حرف  بزن که
من با لکنت تو را ببوسم. به زبانت فشار بیاور زمانی طولانی تا چیزی  بگویی، به
لبهام فشار می آورم زمانی طولانی تا تکه تکه و لکنت دار ببوسمت. زبانت می گیرد؟
خیال کن لبهای من هم می گیرد. به لب های تو می گیرد. بگذار  تکه تکه ببوسمت، تکه
تکه پرپرت کنم، بوی تنت را بنوشم. با لکنت. جوری که  خدا هم مجنون شود.
نمی
شود؟
-----------------------
رمان "دلی بای و آهو"، فصل آهو



غزل

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1391-10:50 ب.ظ

زیباترین بهار دلم در کنار توست/سجاده ام به نیت و در انتظار توست
با ساز زندگی ،تو بزن نغمه ای قشنگ/آغوش مهربان تو مهد  سه تار توست
شکر خدا  کمند وصالی که می کشم/از پای تا سرش همه در اختیار توست
یادت که هست بوسه ی عشقی که داشتیم/یادت که هست؟همه از لاله زار توست
آری چه خوب بوده صفایی که داشتیم/گردش به راستم ، به خدا بر مدار توست
فصلی گذشت و سر به سرم تا گذاشتی/دیدم تمام روز و شبم  در دیار توست
پس زودتر بیا به سراغم ،عزیز من!/ این دل که می شناخته ای،بیقرار توست



دیالوگ‌های فراموش نشدنی سینمای ایران!

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:پنجشنبه 17 فروردین 1391-01:10 ب.ظ

(باغ‌های کندلوس - ایرج کریمی)
آذر (خزر معصومی): زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم.



عید

نویسنده :محمد حضرتی
تاریخ:دوشنبه 29 اسفند 1390-06:12 ق.ظ

بی تو اینجا همه در حبسِ اَبَد تبعیدند
سال ها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشمِ یقین افتادند
چشم هایِ نگران آینۀ تردیدند

...
نشد از سایۀ خود هم بگریزند دَمی
هر چه بیهوده به گِردِ خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند ...

قیصر امین پور





  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...